امروز میخوام خاطره زایمانم رو بنویسم تا توی تاریخ ثبت بشه !!!

صبح روز 10 اردیبهشت (مصادف با روز تولد خودم!) ساعت 7 صبح از خونه حرکت کردیم به سمت بیمارستان. من و بابا و مامانی و بابایی. قرار بود ساعت 8 الی 8:30 برم اتاق عمل اما از اونحایی که پذیرش کردنم کلی طولانی شد و چند نفر دیگه هم داشتن کارای پذیرش رو انجام میدادن دیرتر شد. من ریلکس بودم اما بابا جون همش حرص میخورد که چرا این منشی بخش پذیرش این همه طولش میده! انگار عجله داشت زودتر پسراش رو ببینه! 
خلاصه اینکه حدود ساعت 9 من رو فرستادن بالا تا واسه زایمان آماده ام کنن. یه پرستار یه دست لباس اتاق عمل داد که بپوشم. چقدر هم خنده دار بود. آخه پشتش باز بود و من هم از بس شکمم گنده بود پشتم کامل بیرون بود و همش یه جوری راه میرفتم که کسی پشتم رو نبینه! 
بعد یه پرستار دیگه برام انژوکت وصل کرد و سرم زد بهم و یکی دیگه هم برام سوند وصل کرد. بر خلاف اونی که فکر میکردم سوند گذاشتن اصلا درد و اذیت نداشت. توی اون چند نفر زائو فقط من بودم که دوقلو داشتم واسه همین سوژه پرستارا بودم و یه جور دیگه با من رفتار میکردن و انگار بیشتر از بقیه تحویلم میگرفتن! 
بعد یه روپوش انداختن روی دوشم و منو راهتمایی کردن که برم به سمت اتاق عمل . از اون اتاق که اومدم بیرون دیدم مامانی و بابایی و بابا جون هم بیرون نشستن. کلی ذوق کردم چون فکر کردم دیگه نمیبینمشون. باهاشون خداحافظی کردم و رفتم تو... بغض گلوم رو فشار میداد . میترسیدم دیگه زنده بیرون نیام! تازه استرس هام داشت شروع میشد. چند دقیقه روی صندلی نشستم تا اینکه دکترم اومد. کلی ذوق کردم از دیدنش. بعد رفتم توی اتاق و دراز کشیدم روی تخت. دکتر بیهوشی اومد. مرد خوش اخلاقی بود. یه آمپول زد توی انژوکت و گفت آب دهنم رو قورت بدم و یه نفس عمیق بکشم. در کمتر از 15 ثانیه پلک هام سنگین شد. فهمیدم دارم بیهوش میشم. جالب اینجا بود که هی میخواستم مقاومت کنم ببینم چقدر میتونم چشمام رو باز نگه دارم که فکر کنم به دو ثانیه هم نرسید. فکر نمیکردم اینقدر سریع آدم بیهوش میشه. خیلی حال داد! 
وقتی بیدار شدم توی ریکاوری بودم و وقتی دیدن به هوش اومدم منو روی یه تخت دیگه گذاشتن که ببرنم توی بخش. همش میخواستم از یکی بپرسم که حال پسرهام خوبه یا نه. ولی نای حرف زدن نداشتم و کسی هم نبود که ازش بپرسم. از اتاق که آوردنم بیرون بابا جون رو دیدم که استرس از قیافه اش می بارید! دستم رو گرفت و تا رسیدن به اتاق دستم توی دستاش بود. به بدبختی منو گذاشتن روی تخت. جای عملم واقعا درد میکرد. همش ناله میکردم و بابا جون دلش ریش میشد. خیلی تشنه ام بود و دهنم خشک شده بود اما اجازه آب خوردن نداشتم. همش سرفه ام میگرفت و با هر سرفه اشکم در میومد چون احساس میکردم الان بخیه هام منفجر میشن. یه پرستار اومد و نامرد افتاد روی شکمم که تخلیه بشه. واقعا درد داشت. نمیدونم چجوری بگم! وقتی کارش تموم شد واسه چند لحظه بیهوش شدم و مامانم منو باد میزد تا حالم جا بیاد. گوشهام سوت میکشید. فشارم خیلی رفته بود پایین اما زود به حالت عادی برگشت. 
بعد از چند دقیقه شما گل پسرام رو آوردن. وااااای خدا چه حالی داشتم.... ایشالا همه یه روزی تجربه کنن. یکیتون خواب بود و اون یکی گریه میکرد. به کمک پرستار یه کم بهتون شیر دادم. حدود ساعت 2 که شد ملاقات کنندگان سر رسیدند. همون موقع بود که بابا جون با یه کیک وارد شد. خلاصه اینکه مراسم جشن تولد خودم و جوجوهام رو با حضور کلی ملاقاتی برگزار کردیم و کلی عکس انداختیم. فقط متاسفانه خودم از کیک تولد خودم نتونستم بخورم! 
اون شب رو با مامانم به هر نحوی بود به صبح رسوندیم. نی نی ها همش میخواستن شیر بخورن و از همون شب بیخوابی های شبانه آغاز شد! 
فردا صبح به من گفتن که باید راه برم . خیلی سخت بود ولی بالاخره با کمکشون تونستم. راستی بالاخره یه کمپوت گلابی دادن بهم که بخورم. وای نمیدونید بعد از 32 ساعت گرسنگی کشیدن چه حالی داد بهم! نزدیکهای ظهر بود که مرخص شدم و اومدم خونه. 

این هم عکسهای گل پسرا یک ساعت بعد از تولد