نمیدونم از کجا بگم؟ میخوام یه خلاصه از چند ماه گذشته بدم و اینکه چی شد دیگه ننوشتم...

 

فکر کنم قضیه از اونجایی شروع شد که مهر ماه پسرا به خاطر اسهال و استفراغ و تب شدید هر دوشون بیمارستان بستری شدن. روزای خیلی سختی بود. کلا انگیزه نوشتن ازم گرفته شد. همش حس میکردم بچه هام چشم خوردن! یکی بهم گفت دیگه تو وبلاگت ننویس و عکس نذار پسرات چشم خوردن!!! منم اطاعت امر کردم. اما با خودم گفتم حیفه این روزاشون ثبت نشه. خدایا پسرامو به تو میسپرم. خودت محافظشون باش.

 

پوریا رو اسفند ماه از شیر گرفتم. پسرم اینقدر آقا و منطقی برخورد کرد که هنوز هم تو شوکم!

عید هم خیلی خوب بود. یه هفته به مهمونی و گردش گذشت و هفته دوم هم به مسافرت. البته دو سه روز اولش زیاد خوب نبود. پوریا همش تب داشت و دکتر گفت رزوئلا گرفته. همش بی حال بود . ولی خوب خدا رو شکر از روز چهارم عید به بعد خوب شد.

 

اردیبهشت هم که از اولش در حال تولد بازی و کیک خوردنیم! روز چهارم سالگرد ازدواجم بود. دهم اردیبهشت هم که تولد من و پسرام بود. یازدهم روز مادر و ... خلاصه اینکه همه این مناسبتها رو یه بار خونه خودمون جشن داشتیم و یه بار خونه مادرشوهر. خلاصه اینکه خودتون حساب کنید این ماه چقدر کیک و شیرینی خوردیم. رژیم رو به باد دادم! آها اینم بگم از همون مهر ماه من رژیم رو شروع کردم و تا به امروز که اینجام 23 کیلو وزن کم کردم و شدم یه مامان باربی!

فعلا تا همین جا رو داشته باشید ... دوباره میام.